حکایت عشق
پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!
تویی تنها ترین عشق واسه این دل خستم بدون که دیر رسیدی دیگه بارمو بستم دیگه چاره نمونده بذار تنها بمیرم بذار از باغ چشمات یه سبد رویا بچینم بذار با خواب و رویات بمونم تا همیش ه دیگه چیزی ندارم بدون تو نمیشه بدون خنده هایت بدون اون نگاهت دیگه چیزی ندارم کزون کنم حکایت حکایت جدایی آخر قصه ی ماست لعنت به او ن نگاهی کز عشق پاکمون کاست ترنم نگاهم حاصل گریه هام سرخی روی لبهام از شرم گفته هام گفتم که ای بهارم لاله ی سرخ باغم بمون تو ای ستاره تا عمر دارم کنارم کنار من که هستی ستاره بی فروغه برای قصه ی من عشقه دیگه دروغه به پای تو میریزم تموم زندگیمو تموم عشق امروز تموم سادگیمو فقط اینو بدون که اگه بخوای دوباره از دل من جدا شی بی حرف و بی اشاره دیگه برام نمونده حتی یه راه چاره میگذرم از دل تو حتی اگه بباره دلم واسه خودم داره می سوزه که عمری با تو ساختم دلم خوشه که آخرش فقط تورو شناختم « اي پري مهربونم ميشنوي تو صدا مو؟ كجايي تو؟ مي بيني شب گريه ها مو؟ مي بيني و بازم تنهام گذاشتي؟ تو كه جز من كسي رو دوست نداشتي تو كه بهم گفته بودي ميمونيم با هم تا ابد مي مونيم تا كور شه چشم دشمنامون از حسد يادم مياد يه روز تو دستاي منو گرفتي رو صفحه ي اول قلب من يه شعر نوشتي : يه شعري بود براي من غريبه كسي اونو تو شعر من نديده يواش يواش تو دام عشق تو گرفتار شدم عاشق چشماي تو و از شادي سرشار شدم دل داده بودم به تو و اون حرفاي فريبا با اينكه غصه م ميدادي اما بودم شكيبا بستي يه روزي چشماتو به روي هر چي خوبيه گفتي تو با دل خودت اون يه عروس چوبيه رفتي سفر بي خبر و منو تنها گذاشتي حتي براي دل من تو يه نامه نذاشتي بي معرفت شدي پري دلم شده ديوونه كلبه ي عشق من بي تو حالا شده ويرونه اي پري مهربونم ميشنوي تو صدامو؟ كجايي تو؟ مي بيني شب گريه هامو؟ Let the touch of thy finger thrill my lifes strings and make the music thine and mine بگذار نوازش انگشتانت سيمهاي زندگيم را به صدا درآورد و نغمه اي بسازد که هم از آن توست و هم از آن من همچون درختي که برگهايش را مي ريزد ، کلماتم را بر زمين ريختم. باشد که انديشه هاي ناگفته ام در سکوت تو بشکفد. « صداي بــــــي صداي من به آسمونت نرسيد دلم دوباره بي تو موند طعم فراغتو چشيد كوهـــــك خسته ي دلم زير نگاه تو شكست اشكاي سرد آسمون رو گونــه هاي من نشست باور نكرده بود دلم نگــــاه سنگين چشات انگاري من غريبه ام تو سـرزمين روياهات تنهايي قاصدكها مهمون قلـــــب من شدن واسه روزاي بي كسيم شقايقا مــأمن شدن نديدن چشماي توست بزرگترين درد و عـذاب بيا تو اي خورشيد نشون به آسمون من بتاب تموم رؤياهاي سبز تو چشماي تو ريشه داشت به پيشكش چشماي تو بايد كلي ستاره كاشت تنــــهايي و بي كسيمو سوار قايق ميكنم تو فكر اينم كه تو رو دوباره عاشق ميكنم تو و دوباره داشتنت شده مثل افســانه ها نيستي حالا كنار من من موندم و شبــانه ها صحرا « روزاي برفي » فرصتي بده دوباره به چشاي خسته ي من تو بذار تا جون بگيره اين دل گسسته ي من وقتي تو نگاه اول دين و جونم به تو باختم بي بهونه واسه چشمات كاخ آرزومو ساختم وقتي كه ديدن چشمات شده عادت چكاوك از من ساده ي عاشق تو چرا داري شكايت؟ مني كه قبله ي عشقم شده اون نگاه طناز نگير اون نگاه پاكو بيا تو بمون يه همراز يادته روزاي اول من بودم مظهر پاكي ؟ اگه شد حرف و حديثي واسه تو نبوده باكي؟ پس چي شد گل قشنگم تو چرا رفتي و رفتي مگه تو نگفته بودي نمي ياد روزاي برفي ؟ حالا تو رفتي زپيشم واسه من نمونده شادي من شدم قاصدكي كه هي مي ميره با يه بادي مي دونم هر جا كه هستي داري مي شنوي صدامو تو چرا مي خواي ببيني غم و قصه م يا تمناي نگامو؟ يعني تو دوستم نداشتي دلمو بازي گرفتي؟ منو اينجا جا گذاشتي رفتي و ياري گرفتي؟ واسه قلب ساده ي خود من يه دنيا غصه دارم واسه هر كي مثل من هست تا قيامت قصه دارم صحرا
As the tree its leaves, Ished my words on the earth. Let my thoughts unuttered flower in thy silence.
سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمست
سکوت دعا
سرور جاودانه
این است هفت سین آریایی
نوروز مبارک
اين گونه باخيال توتدبيرمي کنم
درخلوت هميشگي ام شعرتازه اي
باواژه هاي چشم تودرگيرمي کنم
آخرگلم چه فايده،يک روزانتظار
وقتي براي ديدن توديرمي کنم
فرقي نمي کندبرسم ياکه هيچ وقت
وقتي که درمسيرتوتاخيرمي کنم
يک عابراسيرو سير از زمانه را
درجست وجوي حادثه دلگيرمي کنم
ماه تمام را مبرازخاطرات من
من سالهاست چشم توتفسيرمي کنم
حالاهزارسال تمام است عاشقم
اما قسم به عشق که تغييرمي کنم
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


