![]() شعر شاید رهگذری باشد رقصان و سر به هوا اما بر جان شاعر رد پایش می ماند وقتی می آید می گذرد.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته سوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته اوّل دی 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 جستجو
پیوندها
جيرجيرك كوچولو
غمگین در ژرف این حصار به یاد من باش موفقيت به نام تک سوار راه بی پایان عشق پسر مرداب پنگوئن های قطبی دختری به طعم خاک eYe sHoT :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
حکایت عشق
پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!
|+| نوشته شده توسط صحرا در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 20:54
ذره ذره دور مي شوم از لحظه هايي که مي سازند روزي غم انگيز را تباه مي کنم ساعتها را بي دريغ قدم بر ميدارم بر تکه اي از زمين زادگاهم چشم به راه کسي يا چيزي که راه را نشانم دهد. ازآسودن در آفتاب بيزارم و براي تماشاي باران در خانه مي مانم هي مي دوم تا از آفتاب عقب نمانم اما او فرو ميرود آفتاب هم مرا دور مي زند تا فردا از پشت سرم طلوع کند!! روز تمام گشت و شب به نيمه رسيد آوازهاي من هم به آخر اما ؟ انگار چيز ديگري هم داشتم که بگويم!! ...
|+| نوشته شده توسط صحرا در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 0:43
شب که آرام تر از پلک تو را مي بندم تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت که در اين وصف زبان دگري گويا نيست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست که در قولي از آن ما نيست تو چه رازي که بهر شيوه تو را مي جويم تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست شب که آرام تر از پلک تو را مي بندم در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست اين که پيوست به هر رود که دريا باشد از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست من نه آنم که به توصيف خطا بنشينم اين تو هستي که سزاوار تو باز اينها نيست "محمد علي بهمني"
|+| نوشته شده توسط صحرا در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 23:21
نرو دستم به دامانت نگو ديگر نمي يايي که مي ميرم غريبانه امان از درد تنهايي
|+| نوشته شده توسط صحرا در جمعه یکم شهریور 1387 ساعت 21:56
مرا ببخش!!!!
آري مشکل از من بود کودکي از من ، سادگي از من ،
باشد ، همه ي تقصيرها با من . . .
در اوج سکوت ، تو صدايم کردي . . .
در عمق عطش ، تو سيرابم کردي . . .
بگو آخر که چرا ، تو رهايم کردي ؟
بيمارم کردي . . . خرابم کردي . . .
چه ابلهانه باختم !!!
عشقم را . . .
چه شد آن حس قشنگ ؟
چه شد آن شرم و حيا ؟
تو نگفتي بي تو . . . من ، آن غنچه ي پژمرده ز عشق . . .
به هواي که چشمک بزنم تو نه گفتي و نه ماندي . . .
تو فقط رفتي . . . بي درنگ ، بي تامل ، بي مِهر . .
بي من . . . آري تو برو . . .
اين دعا پشت سرت مي خوانم :
اي عشق بي پايان من ، اي هستي من . . .
کاش هميشه ، همه حال ، خندهات از ته دل باشد و
گريه ات از شوق . .
تو مهمي ، تو . . .
تو و آن خنده ي شيرين فريبايت . . . آري ، تو برو،
با او ...
او که ز من خنده گرفت و به لبهاي تو نشاند...
|+| نوشته شده توسط صحرا در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 21:8
خسته ام!!!!
خسته ام از اين همه سکوت، سکوتي که انگار خيال شکستن ندارد. خسته تر از حرفي که هنوز توي دلم انتظار گفتن را يا بغضي که هنوز توي گلو انتظار تلخ خسته تر از لحظه هايي که جواب گريه هايم را با آسماني ابري تر از دلم پاسخ مي دهد. خسته ام از خنده هاي زورکي، از اين همه ابراز احساسات الکي خسته ام از خستگي هاي خودم
|+| نوشته شده توسط صحرا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 14:19
|