تبليغاتX
حکایت عشق

حکایت عشق

پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!

مداد رنگی ها


همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او

 کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب

 که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح

 کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک

وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي

 او...با هيچ رنگي پر نشد*

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 13:41  توسط صحرا  | 

گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل

سلام يه سلام به بزرگي و عظمت درياي آبي

خوبين كه انشالا؟ خدا رو شكر بعد ۱۲ . ۱۳ روز قسمت شد كه بتونم آپ كنم

انگار نه انگار كه عيد بودا همچين تا چشم به هم زدم تموم شد امروزم كه ۱۲ فروردين به من كه خيلي خوش نگذشت   شماها رو نمي دونم البته اميدوارم كه به همتون خوش گذشته باشه

بي خيال بابا عمري كه گذشته ديگه بر نمي گرده بهتره يه كاري كنم از اين به بعد بهم خوش بگذره

ولي خب مشكل اينه كه نمي دونم چي كار كنم آخه؟؟؟؟؟؟

بي خيال مشكلات  مي خوام يه شعر قشنگ واستون بذارم يكي از قشنگترين آهنگ هايي كه آقاي ايرج بسطامي خوندن خدا رحمتشون كنه حتما ميشناسينشون ديگه هموني كه تو زلزله ي بم فوت شدن

 

 

يك نفس با ما نشستي خانه بوي گل گرفت                           خانه ات  آباد كاين  ويرانه بوي  گل  گرفت

 

از پريشان گويي ام ديدي پريشان خاطرم                           زلف خود را شانه كردي شانه بوي گل گرفت

 

پرتو رنگ رخت با آن گل افشاني كه داشت                            در  زيارتگاه  دل  پروانه  بوي  گل  گرفت

 

لعل گلرنگ تو را تا ساغر و مي بوسه زد                                ساقي انديشه ام پيمانه بوي گل گرفت

 

عشق باريد و جنون گل كرد و افسون خيمه زد                       تا به صحراي جنون افسانه بوي گل گرفت 

 

از شميم شعر شور انگيز آتش عاشقان                              ساقي و ساغر مي و ميخانه بوي گل گرفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 14:40  توسط صحرا  |