تبليغاتX
حکایت عشق


حکایت عشق

پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!

 

ازم پرسيد:هر کاري که بگم انجام ميدي؟

گفتم:خوب آره!

گفت:برو به جهنم

گفتم:اگه برم تو هم مي آيي؟

گفت:معلومه که ميام

            و دير زمانيست که در جهنم عشقم دارم ميسوزم غافل

از  اينکه

            او قرار بهشت را با کس ديگري گذاشته بود

*******************************************************

  راستش نمي خواستم به اين زودي ها آپ كنم آخه يه مسافر داشتم كه قرار بود بياد و مهمونم بشه

 يه مهمون عزيز  كه واسه

 اومدنش روز شماري كه نه ثانيه شماري مي كردم ولي انگاري اون نمي خواد بياد يا اينكه اومده و نمي

 خواد منو از اومدنش با خبر كنه 
   
نمي دونم چي بنويسم  نمي خوام بيشتر از اين فكرمو مشغول اين مسئله كنم فقط اينو بگم كه خيلي بي

 معرفته اگه اومد خبرم نكنه
 
شايدم راس راسي منو فرستاده جهنم و قرار بهشت رو با يكي ديگه گذاشته

************************************************************

يه اشتباه کهنه بود دلهره ي قرار ما

 
يه قصه ي هميشگي نترس و دنبالم بيا


تو مثل سنگ کهربا تو دست يار نا بلد


غريبه چشماي تو بود که حرف عاشقونه زد


اما تو کيش و مات من بازي برنده اي نداشت


دلم به فردا خوش نبود عشق سرم کلاه گذاشت


دوباره عاشقي تو خاطره هاي در به در


دوباره شونه هاي من چتري براي دو نفر


دوباره باج بي کسي به اون که موندني نبود


يکي مثل تو بي وفا دشمن اين دل حسود


بعد تو عادتش مي دم به روزگار بي کسي


تو هم مثل فرشته ها به داد من نميرسي


يه اشتباه کهنه بود دلهره ي قرار ما

 
فرقي برام نمي کنه ميخواي بيا ميخواي نيا

 

**************************************************************

حالا ديگه خودش ميدونه خواست خبرم كنه نخواستم كه ايشالا هر جا هست خوش باشه

 دعا كنين منم خوش باشم

 باشم البته يادم رفت بگم  اول شماها خوش باشين بعد اگر خوشي اي اضافي اومد مال من

*****************************************************************


يه رازي هســــــت ميون ما

 
بـــــين مــــــــــن و تو و خد
ا


واسه همـــــــــين وقت سفر


ازت نپـــــــرسيـــــــــدم چرا


تو آســــــــــــمون بي کسي


عشقـــــــت مثل ستاره بود


رفتي و من خــوب مي دونم


اين تنـــــــــها راه چاره بود


تور سپيد بختت رو عزيزم


مي خوام ببينم رو موي قشنگت


خوشـــــبختي تو آرزوي من


قربون اون دل هميشه تنگت


گذشــتن از اون همه عشق

 
براي من ســــــــــــاده نبود


با ايـــــن که پر پر مي زدم


بايد ميرفتي دير يــــــــا زود


ديگه واســـــــــــــه تموم عمر


ميگذرم از خواســــــــــــتن تو


يه چيزي شبيه معــــــــجزست

 
از اين به بعــــــــــــــد ديدن تو


تور سپـــــــيد بختت رو عزيزم


مي خوام ببينم رو موي قشنگت


خوشبخــــــــــتي تو آرزوي من


قربون اون دل هميــشه تنگت


برو برو عزيز رفتـــــــــــــــني


جاتو به دنيـــــــــــــــا نمي دم


خيال تو آســــــــــــــــوده باشه


رازتــــــــــــــو هيچ جا نمي گم


**************************************************************

   فعلا باي باي تا ببينيم چي پيش مياد    

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:52 توسط صحرا| |

 

از نــــــي بينوا مي نويــــسم               از شب و گريه ها مي نويسم
از من و تو به ما مي نويسم                بــي تو بيهوده را مي نويسم

                            در شـگفتم چرا مي نويسم                   

صبر سنگم صبوري صدا نيست             مرگ سنگينم از متن جدا نيست
جز شکستن مــ‌ـرا ماجرا نيست             نـي غلط گفتم اين هم روا نيست
 
                            واژه واژه تو را مي نويسم

بوي تو بوي گلهاي خانه                    بـوي سبزينگي در جوانه
بوي دلتنگي مــحرمــــانه                   من تو را در غزل و ترانه

                           از رفــــاقت جدا مي نويسم

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:48 توسط صحرا| |

گل نيلوفر من باش يک روز وقتي به گل نيلوفر نگاه

 

 مي کردم ؛ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم

 

 يک روز مثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از کنار

 

 مرداب دور شدم ،حالا وقتي مي بينم که خودم مثل

 

 مرداب تنها شدم دنبال يک گل نيلوفر مي گردم که از

 

 اين تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور

 

 نيست اون خودشو وقف مرداب کرده

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:36 توسط صحرا| |

 

 بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد


 سارا به سين سفره مان ايمان ندارد بعد از آن تصميم کبري ابر ها هم يا

 سيل مي بارد و يا باران ندارد


 بابا انار و سيب و نان را مي نويسد حتي براي خواندنش دندان ندارد انگار

 بابا همکلاس اولي هست هي مي نويسد اين ندارد آن ندارد


 بنويس کي آن مرد در باران ميايد اين انتظار خيسمان پايان ندارد ايمان برادر

 گوش کن نقطه سر خط بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:58 توسط صحرا| |


                     اشكي كه بي‌صداست

                                                                   پشتي كه بي‌پناست

                      دستي كه بسته است

                                                                    پايي كه خسته است

                      دل را كه عاشق است

                                                                    حرفي كه صادق است

                       شعري كه بي‌بهاست

                                                                     شرمي كه آشناست

                        دارايي من است

                                                                     ارزاني شماست

    *****************************************************************

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:42 توسط صحرا| |


شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد

        باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد

                غنچهء شوقي به شکوفا شدنش نيست

                         دگر با خبر گشته که دنيا چه فريبي دارد

                                      خاک کم آب شده مثل کويري تشنه

                          شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد

              سيب هر سال در اين فصل شکوفا مي شد

  باغبان کرده فراموش که سيبي دارد!!!!!!!

 

     

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:42 توسط صحرا| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست