تبليغاتX
حکایت عشق


حکایت عشق

پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!

بشنو از من


گر نمانم شايد


در دلم خواهي ماند.


من که رفتم آنوقت


قصّه ها خواهي خواند


که مرا دريابي !!!


بنگر ، تو چرا بي تابي؟!


تو مرا خواهي داشت


شعر من آهنگ نيست


نه کويري خاليست ، نه ترانه ، نه هيچ


شعر من يک راز است


که دلم با خود گفت.


بشنو از من ، که دلم اينبار گفت


سرّ خود با پاييز


قصّه اي روح انگيز

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:42 توسط صحرا| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست