تبليغاتX
حکایت عشق

حکایت عشق

پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!

گذشتم از تمام بدی هایت


گفتي که شقيقه ات را نشانه بگيرم !

باشد ! شقيقه را نشانه مي روم ! چشمانم را مي بندم !

همه ي اين روزها از جلوي چشمانم مي گذرند !

واي ! چقدر هميشه مظلوم و صبور بودم ! با من چه کردي ؟ !

همينطور که شقيقه ات را نشانه رفته ام ،

دفتري که برايت نوشته بودم و هديه ي ميلادت بود را از کيفم در مي آورم و

به سمت تو مي گيرم ! فرصتي براي پرسيدن چيستي دفتر نيست !

چشمانم را مي بندم !

دوباره همه چيز از جلوي چشمانم مي گذرد !

تمام ديدارها و لحظه ها ...

چشمانم را باز مي کنم ! نگاهت مي کنم !

چشمانت را مي بندي و باز مي کني ! بغضي غريب داريم !

اين اشکهاي لعنتي ! نمي گذارند ببينمت !

با آستينم اشکهايم را پاک مي کنم ! به اين کار من نمي خنديم !

چشمانم را مي بندم،

بد بودي ! بدي کردي !

مي گذرم ! از همه ي بديهايت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 17:56  توسط صحرا  | 

....


مي خواهم شوق را به پنجره ء اتاقم ، به قاب كهنه و شكسته دلم


به خاك هاي نشسته


به دفتر زندگيم


با شعرم وجودت را زنده كنم تا دگر بار


هستي ام معنا گيرد


و عشق ، اميد


به سرنوشتم پيوند زند


شوق ديدار تو


قاب كهنه را مي شكند و سراريز مي شود


باران از چشمان من كه در انتظار است

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 19:1  توسط صحرا  | 

می خواهم


مي خواهم شوق را به پنجره ء اتاقم ، به قاب كهنه و شكسته دلم


به خاك هاي نشسته


به دفتر زندگيم


با شعرم وجودت را زنده كنم تا دگر بار


هستي ام معنا گيرد


و عشق ، اميد


به سرنوشتم پيوند زند


شوق ديدار تو


قاب كهنه را مي شكند و سراريز مي شود


باران از چشمان من كه در انتظار است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 15:15  توسط صحرا  | 

سلام
بالاخره دوباره اومدم يعني دوباره قسمت شد که بيام
نميدونين چقدر دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود و همينطور واسه ي شما دوستاي گلم
ايشالا ديگه از اين اتفاق ها نميفته
ممنون از همه ي دوستايي که اومدن و سر زدن و منو فراموش نکردن خيلي دوستون دارم
اين شعر هم براي آغاز دوباره
تا بعد يا علي


                «  دلم مي خواست »
دلم مي خواست از آسمون واست ستاره بچينم
صورت ماهتو گلــــم روزي هزار بار بـــــبينم
دلم مي خواست به خاطرت ماهو تو دستام بگيرم
به خاطر نجابتت صداقتت جون بدم و هي بميرم
دلم مي خواست باغچه هارو پر كنم از اقاقيا
پر كنم از ياس سفيد  غنچه هاي شقايقا
دلم مي خواست كه آسمون پر بشه از ابر سپيد
وقتي مياي، روي زمين نبيني تو چيز پليد
دلم مي خواست بهاركه شد يه روز به ديدنم بياي
به كلبه ي كوچيك من براي چيــــــــدنم بياي
دلم مي خواست وقتي مياي برام نشونه بياري
براي ديرتر اومـــــدن تو هـــيچ بهونه نياري
دلم مي خواست فاصله ها بشكنه بين من و تو
به جاي اون يه عشق پاك بشكفه بين من و تو
دلم مي خواست كه روزگار بهتر از اينها راه بياد
وقتي كه عشق من مياد با كهكشون و ماه بياد
دلم مي خواست كه تو عزيز تو سرنوشت من باشي
نشد گلم كه اين دفعه هم خدانوشت من باشي

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 16:26  توسط صحرا  |