پری
« پري »
چاره نمونده بود برام پري شاعرانه هام
خودت مي دونستي كه من مسافر افسانه هام
چاره نمونده بود برام قشنگ سرزمين من
با اينكه تو دشت گلا تو تك بودي ثمين من
من كه بهت گفته بودم هر اومدي رفتي داره
قسم به اشكاي چشات ديگه نمونده بود چاره
بايد كه من پر مي زدم تا خود شهر قصه ها
آخه بايد ياد بگيرم سحري واسه اين غصه ها
من كه يه روز گفتم پري قصمونو جايي نگي
اگه بفهمن آدما بايد تو از يادم بري
كاشكي مي شد به جاي ابر بيام تو آسمون تو
ولي اينو خوب مي دونم اگه بيام مي گي برو
چاره نمونده بود برام بفهم اينو پري من
خيلي دوست دارم هنوز تويي همه هستي من
چاره نمونده بود برام اين شده رسم آيينه ها
نشون بدن بعد بشكنن آروم و خيلي بي صدا
منم تو سرنوشت تو آيينه ي دلتنگي شدم
اما با رفتنم واست مظهر دلسنگي شدم
جنس دلم بلوريه پري اينو خوب مي دوني
چيكار كنم كه تو هنوز منو يه محبوب بدوني؟
پري قسم به آيينه ها قسم به حرفا و دعا
كه من نمي خواستم گلم از عشق تو بشم جدا
چاره نمونده بود برام اين آخه سر نوشتمه
عادت من تو قصه هام هميشه بد نوشتنه
این شعرو خیلی دوست دارم اینو وقتی نوشتم که شرایط روحیم یه کوچولو قاطی پاتی بود
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
فعلا 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 21:44  توسط صحرا
|