حکایت عشق
پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!
« تبعيد » مي خوام كه باز سفر كنم به آبي چشماي تو اما نه با غباري كه باعث بشه اشكاي تو مي خوام بشم مهمون ناخونده ي قلب خستت بشم نواي دلت و اون سازهاي شكستت مي خوام بشم بهار تو براي شاعرانه هام نگي كه تو كم مياري تو غربت ترانه هام صداي خستمو ببين قلب شكستمو ببين بازم دلت مياد بگي نمي خوامت فقط همين دلت مياد كه اينقده قلبمو آزارش بدي اين دل بي قرار من نكرده بود به تو بدي آخه چرا چكاوكم با دل من لج مي كني؟ وقتي كه منو ميبيني تو راهتو كج مي كني؟ آخه گناه من چيه؟ اينكه دارم صداقت يا اينكه با روياي داشتنت دارم سعادت؟ صداقت حرفاي من نجابت چشماي من هنوزم باور نداري تو پاكي دستاي من آهاي زمين و آسمون پرنده هاي بي زبون پروانه هاي دور شمع شاپركهاي مهربون محض رضاي دلتون يه كم به من كمك كنيد اگر ميشه درد منو آروم و نم نمك كنيد چي ميشه كه بهم بدين يه حكم تبعيد به دلش چه خوب ميشه اگه بگين دور دلش حفاظ بكش ولي نه انگار نميشه دعاي من قبول بشه كاشكي كه زندگي من با آرزو تموم نشه « دلم مي خواست از آسمون واست ستاره بچينم صورت ماهتو گلــــم روزي هزار بار بـــــبينم دلم مي خواست به خاطرت ماهو تو دستام بگيرم به خاطر نجابتت صداقتت جون بدم و هي بميرم دلم مي خواست باغچه هارو پر كنم از اقاقيا پر كنم از ياس سفيد غنچه هاي شقايقا دلم مي خواست كه آسمون پر بشه از ابر سپيد وقتي مياي، روي زمين نبيني تو چيز پليد دلم مي خواست بهاركه شد يه روز به ديدنم بياي به كلبه ي كوچيك من براي چيــــــــدنم بياي دلم مي خواست وقتي مياي برام نشونه بياري براي ديرتر اومـــــدن تو هـــيچ بهونه نياري دلم مي خواست فاصله ها بشكنه بين من و تو به جاي اون يه عشق پاك بشكفه بين من و تو دلم مي خواست كه روزگار بهتر از اينها راه بياد وقتي كه عشق من مياد با كهكشون و ماه بياد دلم مي خواست كه تو عزيز تو سرنوشت من باشي نشد گلم كه اين دفعه هم خدانوشت من باشي اينجا هوا صاف است. بوسه بر ماه مي زنم. هرگاه ابرهاي سوء ظن از آسمانت رفتند به ماه بنگر. چرا که مانند هر شب.... بوسه اي عاشقانه در انتظار توست!!! ساعت يازده و نيم است. برايت پيغامي مي فرستم طبق معمول هر صبح که پيروز و برقرار باشي. دوستت دارم چه يادم باشي چه نباشي!!!
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


