حکایت عشق
پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!
آري مشکل از من بود کودکي از من ، سادگي از من ، باشد ، همه ي تقصيرها با من . . . در اوج سکوت ، تو صدايم کردي . . . در عمق عطش ، تو سيرابم کردي . . . بگو آخر که چرا ، تو رهايم کردي ؟ بيمارم کردي . . . خرابم کردي . . . چه ابلهانه باختم !!! عشقم را . . . چه شد آن حس قشنگ ؟ چه شد آن شرم و حيا ؟ تو نگفتي بي تو . . . من ، آن غنچه ي پژمرده ز عشق . . . به هواي که چشمک بزنم تو نه گفتي و نه ماندي . . . تو فقط رفتي . . . بي درنگ ، بي تامل ، بي مِهر . . بي من . . . آري تو برو . . . اين دعا پشت سرت مي خوانم : اي عشق بي پايان من ، اي هستي من . . . کاش هميشه ، همه حال ، خندهات از ته دل باشد و گريه ات از شوق . . تو مهمي ، تو . . . تو و آن خنده ي شيرين فريبايت . . . آري ، تو برو، با او ... او که ز من خنده گرفت و به لبهاي تو نشاند... خسته ام از اين همه سکوت، سکوتي که انگار خيال شکستن ندارد. خسته تر از حرفي که هنوز توي دلم انتظار گفتن را يا بغضي که هنوز توي گلو انتظار تلخ خسته تر از لحظه هايي که جواب گريه هايم را با آسماني ابري تر از دلم پاسخ مي دهد. خسته ام از خنده هاي زورکي، از اين همه ابراز احساسات الکي خسته ام از خستگي هاي خودم
مرا ببخش براي عشق صادقانه ام . . .
مرا ببخش براي حسّ بچه گانه ام
مرا ببخش براي نگاه عاشقانه ام . . .
اما ...
تو نگاهم کردي . . .
خودم را . . .
و احساسم را . . .
چه شد آن مِهر لطيف ؟
چه شد آن قول و قرار؟
به چه حقي در من ، تو نهادي مِهرت ؟
تو نگفتي بي تو . . .
منِ بي دل، منِ عاشق ، منِ مست . . .
دل به ديدار که خوش گردانم ؟
روي ز نگاه که گُل اندازم ؟
به اميد که پرپر بشوم ؟
من ، آن اختر تابنده ي شب . . .
آري تو فقط رفتي . . .
باشد تو برو . . .
با او . . .
و من اين بار نيز با يک حسّ غريب ،
من که نابود شدم . . .
آري تو بخند ،
شده با او ، تو بخند . .
شکستن را مي کشد.
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

