ذره ذره دور مي شوم
از لحظه هايي که مي سازند روزي غم انگيز را
تباه مي کنم ساعتها را بي دريغ
قدم بر ميدارم بر تکه اي از زمين زادگاهم
چشم به راه کسي يا چيزي که راه را نشانم دهد.
ازآسودن در آفتاب بيزارم
و براي تماشاي باران در خانه مي مانم
هي مي دوم تا از آفتاب عقب نمانم
اما او فرو ميرود
آفتاب هم مرا دور مي زند
تا فردا از پشت سرم طلوع کند!!
روز تمام گشت و شب به نيمه رسيد
آوازهاي من هم به آخر
اما ؟
انگار چيز ديگري هم داشتم که بگويم!!
...
