تبليغاتX
حکایت عشق

حکایت عشق

پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!

 

ذره ذره دور مي شوم

از لحظه هايي که مي سازند روزي غم انگيز را

تباه مي کنم ساعتها را بي دريغ

قدم بر ميدارم  بر تکه اي از زمين زادگاهم

چشم به راه کسي يا چيزي که راه را نشانم دهد.

ازآسودن در آفتاب بيزارم

و براي تماشاي باران در خانه مي مانم

هي مي دوم تا از آفتاب عقب نمانم

اما او فرو ميرود

آفتاب هم مرا دور مي زند

تا فردا از پشت سرم طلوع کند!!

روز تمام گشت و شب به نيمه رسيد

آوازهاي من هم به آخر

اما ؟

انگار چيز ديگري هم داشتم که بگويم!!

...


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 0:43  توسط صحرا  | 


شب که آرام تر از پلک تو را مي بندم تا تو هستي و غزل هست دلم تنها

 نيست محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست از تو تا ما سخن عشق

 همان است که رفت که در اين وصف زبان دگري گويا نيست بعد تو قول و

 غزل هاست جهان را اما غزل توست که در قولي از آن ما نيست تو چه

رازي که بهر شيوه تو را مي جويم تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست

شب که آرام تر از پلک تو را مي بندم در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست

اين که پيوست به هر رود که دريا باشد از تو گر موج نگيرد به خدا دريا

نيست من نه آنم که به توصيف خطا بنشينم اين تو هستي که

سزاوار تو باز اينها نيست

 "محمد علي بهمني"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 23:21  توسط صحرا  | 


نرو دستم به دامانت نگو ديگر نمي يايي
 که مي ميرم غريبانه امان از درد تنهايي


 حضور التماسم را ببين درخيس چشمانم
بمان با من تنها در اين احساس رويايي


 صداي پاي دلتنگي هراس لحظه هاي من
تويي آرام چشمانم تويي بس تماشايي


 کويرخشک وتب ديده پرازروياي بارانم
بزن اين غم ،غم باران تو که اعجاز دريايي


 بهارمن بمان بامن خزان را سخت ميترسم
بمان با من که ميپوسم در اين زندان تنهايي


 شکوه اشک چشمانم تورا من دوست ميدارم

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 21:56  توسط صحرا  |