تبليغاتX
حکایت عشق

حکایت عشق

پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!

خداحافظ

خداحافظ گل لادن، تموم عاشقا باختن.

ببين غم گريه هام از عشق، چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه ، گل تنها بي خونه.

لالاييها ديگه خواب نيست ، به چشمونم نميشونه

يکي با چشماي نازش ، دل کوچيکمو لرزوند.

يکي با دست ناپاکش ، گلاي باغچمو سوزوند

تو اين شبهاي تودر تو، خداحافظ گل شب بو .

هنوز آوار تنهايي ، داره ميباره از هر سو

خداحافظ گل مريم ، گل مظلوم پر دردم .

نشد با اين تن زخمي ، به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو ، به خواب قصه بسپارم .

از اين فصل سکوت و شب ، غم بارون بردارم

نميدوني چه دلتنگم ، از اين خواب زمستوني.

تو که بيدار بيداري ، بگو از شب چي ميدوني

تو اين روياي سردر گم، خداحافظ گل گندم.

تو هم بازيچه اي بودي ، تو دست سرد اين مردم

خداحافظ گل پونه ، که باروني نميتونه.

 طلسم بغض برداره ، از اين پاييز ديوونه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:48  توسط صحرا  |