حکایت عشق
پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!
ببين غم گريه هام از عشق، چه زندوني برام ساختن خداحافظ گل پونه ، گل تنها بي خونه. لالاييها ديگه خواب نيست ، به چشمونم نميشونه يکي با چشماي نازش ، دل کوچيکمو لرزوند. يکي با دست ناپاکش ، گلاي باغچمو سوزوند تو اين شبهاي تودر تو، خداحافظ گل شب بو . هنوز آوار تنهايي ، داره ميباره از هر سو خداحافظ گل مريم ، گل مظلوم پر دردم . نشد با اين تن زخمي ، به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو ، به خواب قصه بسپارم . از اين فصل سکوت و شب ، غم بارون بردارم نميدوني چه دلتنگم ، از اين خواب زمستوني. تو که بيدار بيداري ، بگو از شب چي ميدوني تو اين روياي سردر گم، خداحافظ گل گندم. تو هم بازيچه اي بودي ، تو دست سرد اين مردم خداحافظ گل پونه ، که باروني نميتونه. طلسم بغض برداره ، از اين پاييز ديوونه
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


