تبليغاتX
حکایت عشق


حکایت عشق

پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!

من از طعم تصنیف در متن ادراک
 
 یک کوچه تنهاترم......
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 9:22 توسط صحرا| |

           « روزاي برفي »

فرصتي بده دوباره به چشاي خسته ي من

تو بذار تا جون بگيره اين دل گسسته ي من

وقتي تو نگاه اول دين و جونم به تو باختم

بي بهونه واسه چشمات كاخ آرزومو ساختم

وقتي كه ديدن چشمات شده عادت چكاوك

از من ساده ي عاشق تو چرا داري شكايت؟

مني كه قبله ي عشقم شده اون نگاه طناز

نگير اون نگاه پاكو بيا تو بمون يه همراز

يادته روزاي اول من بودم مظهر پاكي ؟

اگه شد حرف و حديثي واسه تو نبوده باكي؟

پس چي شد گل قشنگم تو چرا رفتي و رفتي

مگه تو نگفته بودي نمي ياد روزاي برفي ؟

حالا تو رفتي زپيشم واسه من نمونده شادي

من شدم قاصدكي كه هي مي ميره با يه بادي

مي دونم هر جا كه هستي داري مي شنوي صدامو

تو چرا مي خواي ببيني غم و قصه م يا تمناي نگامو؟

يعني تو دوستم نداشتي دلمو بازي گرفتي؟

منو اينجا جا گذاشتي رفتي و ياري گرفتي؟

واسه قلب ساده ي خود من يه دنيا غصه دارم

واسه هر كي مثل من هست تا قيامت قصه دارم

 

       صحرا

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 18:43 توسط صحرا| |

من هراسم نيست، چون سرانجام پر از نکبتِ هر تيره رواني را که جنايت را چون مذهبِ حق موعظه فرمايد ميدانم چيست... خوب ميدانم چـيـــســت
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:26 توسط صحرا| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست