حکایت عشق
پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!
دلم واسه خودم داره می سوزه که عمری با تو ساختم دلم خوشه که آخرش فقط تورو شناختم « اي پري مهربونم ميشنوي تو صدا مو؟ كجايي تو؟ مي بيني شب گريه ها مو؟ مي بيني و بازم تنهام گذاشتي؟ تو كه جز من كسي رو دوست نداشتي تو كه بهم گفته بودي ميمونيم با هم تا ابد مي مونيم تا كور شه چشم دشمنامون از حسد يادم مياد يه روز تو دستاي منو گرفتي رو صفحه ي اول قلب من يه شعر نوشتي : يه شعري بود براي من غريبه كسي اونو تو شعر من نديده يواش يواش تو دام عشق تو گرفتار شدم عاشق چشماي تو و از شادي سرشار شدم دل داده بودم به تو و اون حرفاي فريبا با اينكه غصه م ميدادي اما بودم شكيبا بستي يه روزي چشماتو به روي هر چي خوبيه گفتي تو با دل خودت اون يه عروس چوبيه رفتي سفر بي خبر و منو تنها گذاشتي حتي براي دل من تو يه نامه نذاشتي بي معرفت شدي پري دلم شده ديوونه كلبه ي عشق من بي تو حالا شده ويرونه اي پري مهربونم ميشنوي تو صدامو؟ كجايي تو؟ مي بيني شب گريه هامو؟
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


