حکایت عشق
پاییز قریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل منو چرا چیدی گل من دنیای بود!!!
اين گونه باخيال توتدبيرمي کنم
درخلوت هميشگي ام شعرتازه اي
باواژه هاي چشم تودرگيرمي کنم
آخرگلم چه فايده،يک روزانتظار
وقتي براي ديدن توديرمي کنم
فرقي نمي کندبرسم ياکه هيچ وقت
وقتي که درمسيرتوتاخيرمي کنم
يک عابراسيرو سير از زمانه را
درجست وجوي حادثه دلگيرمي کنم
ماه تمام را مبرازخاطرات من
من سالهاست چشم توتفسيرمي کنم
حالاهزارسال تمام است عاشقم
اما قسم به عشق که تغييرمي کنم
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


